لحظههای آخر عُمر است و در تاب و تبم من
ای برادر جان شده وقت لقایت زینبم من
لحظههای آخر عُمر است و در تاب و تبم من
ای برادر جان شده وقت لقایت زینبم من
سنّت دنیا به آل الله ظلم است و جفا
وز همین رو نالههای داغِ نجوای شبم من
مثل مادر کاندَر آن شبها دعای مرگ خواند
بعد تو هر شب، دعای مرگِ جاری بر لبم من
قبلهی قلب حزینِ من تویی ای نورِ عین
همچو دل چشم به دَر دوزَم که دُختِ ادبم من
رو به درب حجره این اُختِ غریب کربلاست
مثل مرغ پَر شکسته رو به قبله در تبم من
آمدی امّا چرا انگشترت جامانده است؟
آمدی امّا چرا بیدست و سَر در عجبم من
لحظههای آخر عُمر است و در تاب و تبم من
ای برادر جان شده وقت لقایت زینبم من
لحظههای آخر عُمر است و در تاب و تبم من
ای برادر جان شده وقت لقایت زینبم من
رو به درب حجره این اُختِ غریب کربلاست
مثل مرغ پَر شکسته رو به قبله در تبم من
آمدی امّا چرا انگشترت جامانده است؟
آمدی امّا چرا بیدست و سَر در عجبم من
آمدی ای پاره پاره پس سَرَت در دست کیست؟
آه مهمانِ سَران گشت و چنین در تعبم من
لحظههای آخر عُمر است و در تاب و تبم من
ای برادر جان شده وقت لقایت زینبم من
زان غم پردرد عاشورا چه خوانم ای غریب
وَز غم دست و سَرَت یک ناله دارم ای خَزیب
بعد از آن روز بلا همواره وردی بر لبم
گر نباشی در بَرَم دنیا نخواهم ای حبیب
نظرات